تبلیغات
عـــــــــــمو نـــــــوروز|AmoONoroOZ - زندگی سخت
 
 


<-BlogDescription->

زندگی سخت

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است



::
:: مرتبط با: داستان آموزنده ,
:: برچسب‌ها: زیبا , پسر , كودك , تشنه , پدر , داستان ,
نویسنده : Dr
تاریخ : 3 فروردین 92