تبلیغات
عـــــــــــمو نـــــــوروز|AmoONoroOZ
 
 


<-BlogDescription->

..--**تابـــلــواعلانــــاتــــ**--..
یا مَنْ ذِكْرُهُ شَرَفٌ لِلذّاكِرینَ، وَ یا مَنْ شُكْرُهُ فَوْزٌ لِلشّاكِرینَ، قَدَّرْتَ لَنا فَراغاً مِنْ شُغْلٍ فَاجْعَلْهُ فَراغَ سَلامَةٍ



بــه بــوتـیـــكــ دوســتــی عــــمــــونـــوروز خـــوش آمــدیــــد








::
:: برچسب‌ها: تلفن تماس:09370534193 ,
نویسنده : m o s t a f a
تاریخ : 1 فروردین 91
دوست ملا
دوست ملا روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟ دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت. بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟ دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

::
:: مرتبط با: داستان طنز , لینک های جالب , دیـــــــــــــگــــــــــــــــــر ,
:: برچسب‌ها: کانال تلگرام ,
نویسنده : m o s t a f a
تاریخ : 28 بهمن 94
سلام
سلام وقتتون بخیر دوستان

::
:: مرتبط با: دست نویس ,
:: برچسب‌ها: کااناال تلگرام ,
نویسنده : m o s t a f a
تاریخ : 28 بهمن 94
لعنت خدا بر دشمنان اهل بیت


::
:: مرتبط با: سخن بزرگان ,
نویسنده : m o s t a f a
تاریخ : 11 آبان 94
ممنون
سلام ، ممنون از همه ی کسایی که کمکی کردن تو این وب،خانم مژدهی،دکتر،جومونگ،ساراصولتی،دوست خوبم مهدی و .... موفق باشین

::
نویسنده : m o s t a f a
تاریخ : 11 آبان 94
امتحان کن!بی خبرم نذار
یک پیشنهاد ساده و کارآمد برای افزایش احساس خوشحالی؛

روانشناس شان آکر:
"هر روز، سه اتفاق خوشایندی که برایتان افتاده است را بنویسید.سه اتفاق حتی کوچک. این کار را برای 21 روز ادامه دهید. 3 اتفاق هر روز باید مختص آن روز باشند."

این کار مغز را عادت می دهد 
که بر روی مسائل مثبت تمرکز کند و بر طبق تحقیقات انجام شده، چنین عادتی (حتی بیشتر از حس موفقیت) باعث خوشحالی شما می شود.


::
:: مرتبط با: مــــتــــــــــــــنــــــــــی , سخن بزرگان , سبك زندگی ,
:: برچسب‌ها: شاد زندگی کن , غم نداشته باش , فکر گذشته نباش ,
نویسنده : m o s t a f a
تاریخ : 18 مرداد 94
چرا برای من؟
چرا برای من؟ 
دخترک که از درس جبر نمره نیاورده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود پیش مادرش رفت و گفت: “همش اتفاق های بد می افته!”
مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد؟
و دخترک جواب داد: “البته! من عاشق دست پخت شما هستم.”

مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد دخترک گفت: “اه..! حالم رو به هم می زنه!”
مادر تخم مرغ خام پیشنهاد کرد و دختر گفت: “از بوش متنفرم!”
این بار مادر رو به او کرد و پرسید: “با کمی آرد چطوری؟” و دختر جواب داد که از آن هم بدش می آید.
مادر با چهره ای مهربان و متین رو به دخترش کرد و گفت: بله شاید همه این ها به تنهایی به نظرت بد بیایند ولی وقتی آنها را به اندازه و شیوه مناسب با هم مخلوط کنیم یک کیک خیلی خوشمزه خواهیم داشت!

خداوند نیز این چنین عمل می کند؛ ما خیلی وقتها از پیشامدهای ناگوار از پروردگارمان شکایت می کنیم در حالی که فقط او می داند که این موقعیت ها برای آمادگی در مراحل بعدی زندگی لازم است و منتهی به خیر می شود. باید به خداوند توکل کرد و اطمینان داشت که همه این موقعیت های به ظاهر ناخوشایند معجزه می آفرینند.

مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با اینکه می تواند در هر جای این دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند و تو باید صبور باشی و این مراحل را طی کنی..



::
:: مرتبط با: مــــتــــــــــــــنــــــــــی , سبك زندگی ,
نویسنده : m o s t a f a
تاریخ : 10 مرداد 94
شاید شنیده یا خونده باشیش
فولاد و آهنگر
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم؛ اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگی‌ات بهتر نشده!»

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.
سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:

«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست!»

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:

«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آن وقت است که آن را به میان انبوه زباله‌های کارگاه می‌اندازم.»

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

«می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد؛ اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است که خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده؛ اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن».



::
:: مرتبط با: مــــتــــــــــــــنــــــــــی , سبك زندگی , داستان آموزنده ,
:: برچسب‌ها: راه , فولادساز , فولادی بودن ,
نویسنده : m o s t a f a
تاریخ : 24 تیر 94